پرینت

گفگو با دکتر طاهره لباف

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در گفتگو

مادر شدن و مادر بودن حس عجیبی است؛ حسی است که زن را جادو می‌کند. در تمام طول تاریخ؛ در تمام ادیان، مذاهب و نژادها، تنها مادری است که زن را به یک اسطوره بدل کرده است، اما مگر مادران چه می‌کنند؟ 

در سال‌های اخیر به دلایل گوناگون بر روی نقش مادری و علاقه به داشتن فرزندان متعدد، غباری خاکستری‌رنگ نشسته است؛ حتی بعضی از زنانی هم که مایلند سه فرزند و بیشتر داشته باشند به دلیل نگاه سرزنش‌گر جامعه،این خواسته خود را سرکوب می‌کنند که مبادا با تمسخر و سرزنش اطرافیان روبه‌رو شوند.

دکتر طاهره لباف؛ متخصص زنان و زایمان و زن نخبه سال 1387، یکی از زنانی است که صاحب شش فرزند است. هرکدام از فرزندانش را بی‌توجه به سرزنش اطرافیان؛ با دنیایی از عشق و عاطفه در بطن خود پرورده، به دنیا آورده و بزرگ کرده است و حالا هرکدام از آنها عضوی موفق برای جامعه هستند. 

متن حاضر؛گفتگوی ما با این مادر موفق است که نه تنها خود6 فرزند دارد، بلکه طی سال‌ها هزاران نوزاد را به دنیا آورده است.

-    خانم دکتر لباف اگر مایل باشید از خانواده‌تان شروع کنیم؛ شما چند خواهر و برادر دارید؟
ما پنج خواهر و برادر هستیم و به عبارتی شش تا.خواهرم فوق‌لیسانس علوم قرآنی است. برادر بزرگترم دکترای علوم ارتباطات دارد و برادر دومم فوق‌لیسانس علوم سیاسی است. برادر سومم هم دکترای دارو سازی دارد و برادر چهارمم که به رحمت خدا رفته، رشته‌ تحصیای‌اش مردم‌شناسی بوده و برادر دیگرم روانشناسی خوانده‌اند.

پنجمین برادرم هم پسر دایی‌ام هستند که از حدوداً یک سالگی کنار مادرم بودند و با ما بزرگ شدند و به نوعی برادر ما هستند. 

-    مادرتان در نگهداری و تربیت بچه‌ها آدم باحوصله‌ای بودند؟
بله، دقیقاً. نه تنها در نگهداری بچه‌های خودشان با حوصله بوند که در کمک به نگهداری از بچه‌های من و تربیت و بزرگ کردن پسردایی‌امکه مثل برادر ما است،هم خیلی باحوصله بودند و تلاش کردند. 

-    این حوصله و صبوری در شما هم وجود دارد؟
من نمی‌دانم که می‌توانم خودم را آدم باحوصله‌ای بدانم یا نه، ولی طبیعتاً رفتار و مشی مادر و پدر خیلی روی من اثر گذاشت؛ هم از نظر روحی و هم از نظر فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی. چون هر دوی آنها افراد بسیار فعال در صحنه‌های سیاسی بودند و این روی همه بچه‌ها؛ از جمله من اثر زیادی داشت. 

-    فعالیت سیاسی قبل از انقلاب پدر و مادرتان به چه نحو بود؟
مادر من، فرد معتقدی بودند و در همه راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردند و حتی در راهپیمایی 16 شهریور از صبح تا عصر شرکت کردند و به خاطر کمردرد خیلی شدیدی که پیدا کردند، متأسفانه نتوانستند در راهپیمایی 17 شهریور شرکت کنند. 

همچنین برادرهایم در مقطعی زندانی سیاسی بودند. خواهرم در ملاقات با زندانی‌های سیاسی و ملاقات با خانواده‌های زندانیان سیاسی و روحیه دادن به آنها نقش بسیار مهمی‌داشت. 

پدرم هم جزو طرفداران آیت‌الله کاشانی و خیلی اهل سیاست بودند؛پدرم فرد بسیار مذهبی و قابل احترام برای فامیل و خانواده بودند و نقش و اثر زیادی در روشنگری همه خانواده داشتند.


-    خود شما هم قبل از انقلاب فعالیت سیاسی داشتید؟ 
بله.

-    چطور وارد فعالیت‌های سیاسی شدید؟ چه کارهایی انجام می‌دادید؟
طبیعتاً من دختر خانواده‌ای بودم که از سیاست دور نبود. پدر و عمویمنوار سخنرانی امام خمینی(ره) را پیاده می‌کردند و تکثیر و پخش می‌کردند. من از 9 سالگی مقلد ایشان بودم و این جو خانوادگی، کمک زیادی در این زمینه به من می‌کرد. 

آن زمان، سال اول در رشته ریاضی دانشگاه شیراز پذیرفته شدم، اما به دلیل اینکه هم حجاب داشتم و هم فعالیت‌های سیاسی می‌کردم،بعد از یک ترماز دانشگاه اخراجشدم. سال بعد دانشگاه مشهد قبول شدم و باز در ترم دوم به دلیل اینکه در اعتصابات و اعتراضات دانشجویی شرکت می‌کردم،اخراجم کردند و بعد باز مجدداً کنکور دادم و در رشته پزشکی پذیرفته شدم. سال دوم بودم که در اعتصابات توسط گارد دانشگاه با باتومی‌که به سرم زدند، ضربه مغزی شدم. بعد از بهبودی به تهران آمدم و دیدم خانه‌مان به دلیل فعالیت‌های سیاسی برادر کوچک‌ترم، در محاصره ساواک است؛ به همین خاطر مدتی را در خارج از منزل بودم تا برادرم توسط ساواک دستگیر شد و خانه از محاصره ساواک درآمد و من توانستم به خانه برگردم. 

-    شما دستگیر یا احیاناً شکنجه نشدید؟
نه، دستگیر نشدم؛ اما بعد از این که به دانشگاه برگشتم گارد دانشگاه مانع ورودم شد و مرا به ساواک تحویل داد و یک بازجویی تقریباً 27 الی 28 ساعتهاز من داشتند و بعد آزاد شدم. 

-    چه انگیزه‌ای باعث شد بعد از رشته ریاضی، رشته پزشکی را انتخاب کنید؟
من علاقه‌ام به رشته ریاضی بود و اصولاً از پزشکی به خاطر درگیر بودن با خون خیلی خوشم نمی‌آمد، اما در دانشگاه شیراز با یکی از آقایانی که الان مسئولیتی در کشور دارند آشنا شدم. ایشان فرد خوبی بود و با من درباره ضرورت حضور در جامعه و در جایی که نیاز است، صحبت کردند و به خصوص خدمتی که می‌توانم به عنوان یک زن در رشته پزشکی داشته باشم. آن زمان جامعه نیاز شدیدی به پزشک زن داشت و طبیعتاً من به خاطر خدمت بیشتری که می‌توانستم در رشته پزشکی به زنان داشته باشم، به‌تدریج به این رشته علاقه‌مند شدم.

-    همسر شما هم پزشک هستند؟
خیر، ایشان مهندس برق هستند. 

-    نحوه انتخاب همسرتان چطور بود؟چه ملاک‌هایی برای انتخاب همسر داشتید؟
آن زمان آن چه که در ذهن داشتم همان چیزی بود که به صورت تئوری، اسلام می‌گوید. مسئله اخلاق و ایمان برایم خیلی مهم بود، ولی بعدها به مسائلی برخوردم که احساس کردم شاید هنوز اینقدر ساخته نشده‌ام که فقط همین دو مورد برایم ملاک باشد.گاهی می‌دیدم که چیزهای دیگری هم برایم مهم است. حتی برای این انتخابخیلی با خودم کلنجار می‌رفتم تا توانستم بر برخی خواسته‌های دیگرم فائق شوم و همسرم را انتخاب کنم، ولی الحمدلله ایشان در اخلاق و ایمان نه تنها چیزی کم نداشت، بلکه می‌توانم بگویم که بالای حد انتظار من هم بود. 

-    چندسالتان بود که برای اولین بار مادر شدید؟
حدود بیست و شش سالم بود. دوره انترنی را می‌گذراندم که حجت؛اولین فرزندم، به دنیا آمد. 

-    از ابتدا برنامه داشتید برای اینکه بیشتر از سه تا فرزند داشته باشید؟ 
بله، من حتی قبل از این که ازدواج کنم برای خودم برنامه‌ریزی کرده بودم که انشالله بتوانم یک زندگی موفق طبق آنچه که اسلام و خدا می‌پسندد داشته باشم و بچه‌هایی را تربیت کنم که صالح و از یاوران امام زمان(عج) باشند. خوشبختانه همسرم هم همین ایده را داشت و این شد که با تفاهم و هماهنگی با هم، صاحب این تعداد فرزند شدیم. دوست داشتم اگر فرصت داشتم بیشتر از شش فرزند هم بیارم.

-    برخورد اطرافیان؛مثل همکاران و اقوامبا شما چگونه بود؟ نمی‌گفتند این تعداد زایمان برای سلامتی شما ضرر دارد یا در فعالیت‌های شما وقفه ایجاد می‌کند؟ یا با شما همراهی می‌کردند؟
خانواده‌ام خیلی با من همراهی می‌کردند؛به‌خصوص همسر و پدر و مادرم. پدر و مادرم در اوج فعالیت‌های من؛ چه فعالیت‌های پزشکی و چه فعالیت‌های اجتماعی- سیاسی، در تربیت بچه‌ها و بزرگ‌کردنشان واقعاً‌مساعدت زیادی داشتند و می‌توانم بگویم که به غیر از یکی دوتا فرزند آخرم،فرزندان دیگرم یک روز هم مهدکودک نرفتند و همه در آغوش مادرم در آن زمان‌هایی که من نبودم بزرگ می‌شدند؛ ولی طبیعتاً اطرافیان به‌گونه‌های مختلف برخورد می‌کردند.

عده‌ای می‌گفتند تو که خودت پزشکی چرا؟؛بعضی حالت دلسوزی داشتند و می‌گفتند با این همه فعالیت و کار از بین می‌روی و برخی دیگرمی‌گفتند لزومی‌ندارد که تو هردوی این کارها را با همدیگر داشته باشی. عده‌ای هم واقعاً تعجب و حتی اعتراض می‌کردند؛ به‌طوری‌کهبه دلیل نوع برخوردی که داشتند دوران بارداری فرزند آخرم را تا حدودا 9-8 ماهگی از همه مخفی کردم؛ حتی در محیط بیمارستان با وجودی که فعالیت‌های سنگین زیادی داشتم، ولی کسی اطلاعی از بارداریم نداشت؛ به‌طوری که در همان شب زایمان، خودم موقعی که کیسه آبم باز شد؛ دو زایمان انجام دادم و بعد به بیمارستان رفتم و زایمان کردم. 

-    چطور بین خانواده و فعالیت‌های اجتماعی‌تان تعادل برقرار کردید؟ برنامه خاصی داشتید؟ اصلاً به هر دو کار می‌رسیدید؟
واقعاً اگر بخواهم بگویم سخت نبود که دروغ گفته‌ام؛چون یکی از اینها را هم آدم بخواهد با اتکا به نیروی خودش انجام دهد و موفق باشد،سخت است؛ اما من همیشه برای دوستان می‌گویم که باید دید در کنار این سختی، آدم به چه چیزی می‌رسد؟ و برای چه چیزی این سختی را تحمل می‌کند؟ 

ما در اسلام داریم که بافضیلت‌ترین نعمت‌ها، سخت‌ترین آنهاست. بنابراین هر سختی‌ای که بد نیست؛ الان می‌بینیم که نوجوان‌ها به خاطر مسئله کنکور و رفتن به دانشگاهچه سختی‌هایی را تحمل می‌کنند؛ در آن سال‌هایی که دارند خودشان را برای کنکور آماده می‌کنند چقدر محدودیت برای خود ایجاد می‌کنند؛ چقدر از خواب و استراحتشان می‌زنند؛و... علاوه بر آن آنچه که به من کمک می‌کرد یکی توکل به خدا و دیگری توسل به ائمه بود. 

ازطرفی از آنجایی‌که از نظر کمیت،زمان خیلی محدودی داشتم و معتقد بودم که تربیت بچه‌ها خیلی مهم است و خیلی‌ها به من این نکته را میگفتند که تو اول در مقابل بچه‌هات مسئولی بعد در مقابل جامعه؛ و با این فعالیتی که داری اگر بچه‌هایت منحرف بشوند، پیش خدا مسئولی؛ بارها و بارها در مقابل خدا و امام زمان (عج)دست حاجت و توسل بالا بردم و تربیت بچه‌هایم را به ایشان می‌سپردم؛ نه اینکه آن زمان‌هایی که وقت داشتم برنامه‌ریزی نکنم، تلاش نکنم و با بچه‌ها نباشم؛ یعنی خود این مسئله باعث شده بود که من کمبود وقتم را با بالابردن کیفیت زمان‌هایی که با بچه‌ها هستم، جبران کنم. 

همیشه می‌گفتم خدایا تو قبول کن، من این بچه‌ها را به خاطر تو دارم بزرگ می‌کنم. به خاطر یاری امام زمان و یاری دین دارم بزرگ می‌کنم. از این جهت کمک‌های الهی را بدون اینکه اصلاً بخواهم و تصمیم داشته باشم، در مراحل مختلف دیده‌ام.به عنوان مثال اولین باری که محمدحسین طباطبایی (علم الهدی)؛ آن حافظ قرآن سه‌ساله، را در تلویزیون دیدم؛ قبل از غروب ماه مبارک رمضان بود. در آشپزخانه درحال آماده کردن وسایل افطاری بودم. وقتی این برنامه را دیدم به‌قدری برایم جالب بود که با خودم گفتم خدایا می‌شود یک موقعی من از نزدیک با این کودک آشنا بشوم؟؛ و اصلاًآن موقع تصور این که بچه‌های من هم بتوانند حافظ قرآن باشند را نداشتم، ولی این را از صمیم دل از خدا خواستم. بعد الحمدلله خدا برنامه‌ای را جور کرد که فرزندانم تحت نظر آقای طباطبایی، بدون آنکه تلاشی داشته باشم،حافظ قرآن شوند.

شاید بد نباشد برایتان بگویم که من در زمانی که مسئولیت دانشگاه علوم پزشکی فاطمیه را در قم داشتم،روزی هفده تا هجده ساعت کار می‌کردم و چهارتا از فرزندانم در تهران بودند و دو تا از آنها قم؛ دختر کوچکم شیرخواره بود. هفته‌ای سه روز شوهرم از تهران به قم می‌آمد و هفته‌ای سه روز من به تهران می‌رفتم و فقط پنج‌شنبه و جمعه‌ها بود که بچه‌ها به قم می‌آمدند. پنج سال را اینطوری زندگی کردم و گاهی اوقات به دلیل مشغله زیاد، وقتی به خانه می‌رسیدم،فرزندانمخواب بودند و صبح زود هم که به خاطر جلسات و برنامه‌هایی که داشتم باید خودم را به قم می‌رساندم و می‌آمدم، باز فرزندانم خواب بودند و من در خواب فرزندان را نوازش می‌کردم و سوار ماشین می‌شدم و می‌آمدم؛و پنج سال را به این صورت گذراندم.

-    بچه‌ها اعتراضی نداشتند؟
بچه‌ها به طرز عجیبی توجیه بودند و حتی بعضی وقت‌ها که از شدت کار به همسرم گلایه یا اعتراضی می‌کردم،علی-که فکر می‌کنمآن زمان سوم یا چهارم دبستان بود- به من می‌گفت: مامان گله نکن اجرت همه‌اش می‌رود. این زحماتی که می‌کشی خدا همه اجرش را می‌دهد، نگران نباش.» تازه بچه‌ها من رو دلداری می‌دادند.

من بعد از سال پنجم احساس کردم خیلی دارد بین من و بچه‌ها فاصله می‌افتد. به همسرم گفتم که بچه‌ها بیشتر از این که مدرسه خوب بخواهند، به مادر نیاز دارند. چون در تهران مدرسه خوبیمی‌رفتند که مشابه آن، آن زمان در قم وجود نداشت. 

طی مشورتی که با همسرم داشتیم گفتم یا من تهران می‌آیم یا بچه‌ها را به قم ببریمکه همسرم قبول کرد که به قم بیایند.

یک بار به‌طور اتفاقی از یکی از دوستان شنیدم که پدر محمدحسین طباطبایی کلاس حفظ قرآن گذاشته است. حدوداً یکی دوماه در قم گشتیم و سراغ گرفتیم تا آدرس این کلاس را پیدا کردیم. آن روز ما با سه تا از بچه‌ها که در دوره دبستان و راهنمایی درس می‌خواندند، به آنجا رفتیمو این سه با هم وارد کلاس شدند و به لطف خدا رفتن این سه نفر باعث شد که آن دو پسر دیگرم و زهرا دخترم که شش ساله بود، اظهار علاقه کردند و خلاصه بدون آنکه ما اراده‌ای داشته باشیم خدا لطف کرد و الان سه تا از بچه‌هایم حافظ کل قرآن هستند. 

-    از فرزندان تان برای بزرگ شدن بقیه خواهر برادرها کمک می‌گرفتید؟ 
هم از فرزندان بزرگ‌ترم برای تربیت فرزندان کوچک‌ترم استفاده می‌کردم، هم ناخودآگاه حتی کوچک‌ترها روی بزرگ‌ترها اثر می‌گذاشتند؛مثلاًاول سه فرزند کوچک‌ترم برای حفظ قرآن تصمیم گرفتند و بعد از اینکه دو سه هفته از برنامه‌های آنها گذشت و می‌دیدند که کوچک‌ترها در خانه قرآن تلاوت می‌کنند،علاقه‌مند به حضور در این کلاس‌هاشدند؛ یا عصر که از مدرسه می‌آمدند عصرانه‌ای می‌خوردند و استراحتمی‌کردند و بعد سر درس و تکالیف‌شان می‌نشستند. وقتی بچه‌هامی‌دیدند که بچه‌های بزرگ‌تر سر درس هستند، بچه‌های کوچک‌تر هم ناخوداگاه همین کار را می‌کردند.

تذکراتی که ما قرار بود به بچه‌هابدهیم، توسط حجت- پسر بزرگم-منتقل می‌کردیم و این کار اثرات خیلی خوبی داشت. حتی راجع به بلوغ پسرها؛ چون من در رشته پزشکی بودم؛ برای پسر اول و دومم از این بعد وارد قضیه شدم و برایشان توضیحاتی دادم و بعد از آن برادرهای دیگر این وظیفه را برعهده می‌گرفتند؛ چه در حوزه مسائل تربیتی، چه مسائل معنوی و مذهبی و چه در مسائل اجتماعی؛ این وجود بچه‌ها خیلی کمک بود. 

بد نیست این نکته را بگویم که قبل از دانشگاه فاطمیه، زمانی که پنج بچه داشتم و هفته‌ای سه روز هم مطب می‌رفتم و مطب هم خیلی شلوغ بود،آخر شب که می‌آمدم واقعاً خیلی خسته بودم و جالب بود که مثلاً بچه بزرگم می‌آمد جورابم را در می‌آورد؛ آن یکی می‌آمد پایم را ماساژ می‌داد؛ آن یکی برایم شربت می‌آورد؛ و می‌دیدم که همکاری در خانه خیلی مؤثر است.

آن زمان فرزند سومم که در حال حاضر روحانی و مدرس حوزه علمیه است،هنوز قدش به ظرفشویی یا گاز نمی‌رسید. چهارپایه می‌گذاشت و در کارهای خانه کمک می‌کرد؛ ظرف می‌شست یا مثلاً بادمجان سرخ می‌کرد.الحمدلله من این کم‌توقع بودن و همکاری را در بچه‌ها دیدم و اصلاًآنها را قابل مقایسه با بچه‌های هم‌قد خودشاننمی‌دانستم. 

گاهی یک شکلات برای این بچه‌هامی‌گرفتم و بین همه‌شان قسمتمی‌کردم؛ همین که اولی تشکر می‌کرد، دومی‌می‌گفت مامان چرا زحمت کشیدی؛ سومی‌می‌گفت مامان خسته شدی؟؛ چهارمی‌می‌گفت مامان خودتم بیا بخور؛ و سهم خودش را نصف می‌کرد و به من هم می‌داد.

-    در حال حاضر فرزندانتان مشغول چه کاری هستند؟ وضعیت شغلی و اجتماعی آنها چگونه است؟
فرزند اولم دوره تخصص جراحی گوش و حلق و بینی را می‌گذراند و پزشک است. همسرش هم دندانپزشک است و دو بچه دارند.

فرزند دومم پزشک است و برای رزیدنتی رشته جراحی درس می‌خواند. همسرش هم پزشک است و تخصص زنان و زایمان می‌خواند.

فرزند سومم؛محمد، روحانی و مدرس حوزه است، درس خارج می‌خواند؛ همسرش هم جامعه‌الزهرا درس می‌خواند.

فرزند چهارمم در مقطع دکترای فرهنگ اسلامی‌و علوم ارتباطات است و همسرش هم در مقطع کارشناس‌ ارشد مطالعات زنان در دانشگاه الزهرا تحصیل می‌کند.

فرزند پنجمم هم مهندسی صنایع دارد و در حال حاضر به پدرش کمک می‌کند و مدیرعامل یک کارخانه است. 

و زهرا؛ فرزند آخر و تنها دخترم، دانشجوی ترم پنجم رشته پزشکی است و ادامه تحصیل می‌دهد. 

بد نیست این نکته را همین جا بگویم که علم پزشکی می‌گوید تحت هیچ شرایطی صحیح نیست که کسی بعد از سی و پنج سالگی حامله شود. درست است که با یک گل بهار نمی‌شود، ولی به عنوان نمونه باید بگویم که فرزند ششمم؛ زهرا، را در آستانه چهل سالگی به دنیا آوردم و از نظر استعداد هم، قبل از این که به تکلیف برسد،حافظ کل قرآن شد. دو سال درس را جهشی خواند و در استان قم از نظر ضریب هوشی رتبه اول را آورد و الان هم که دانشجوی رشته پزشکی است.

-    برای زنانی که مایلند بیش از دوتا سه فرزند داشته باشند، ولی شرایط اجتماعی به آنها اجازه نمی‌دهد،چه توصیه‌ای دارید؟
ببینید به طور کلی کار آسانی نیست که کسی بخواهد هم زندگی خانوادگی را اداره کند و هم فعالیت‌های اجتماعی داشته باشد. سخت است؛ اما نشدنی نیست. همان‌طور که گفتم سرلوحه موفقیت‌های من واقعاً توکل و توسل است؛ و من این توصیه را به آنها دارم. ازطرفی زیربنای این توسلات هم تفکر و برنامه‌ریزی است.

اگر برنامه‌ریزی باشد و بعد تلاش شود،موفقیت حاصل خواهد شد. من از روش‌های مختلف استفاده می‌کردم، مثلاًکتاب‌های مادر یک‌دقیقه‌ای، مدیر یک‌دقیقه‌ای یا همسر یک‌دقیقه‌ای جانسون را خوانده‌ام؛ چون موضوع و عنوانش به گونه‌ای بود که حس کردم به درد من می‌خورد. از مسائلی کهمتناسب با فرهنگ ما نبود می‌گذشتم و نکات مثبت را دریافت می‌کردم که این به دانش من اضافه می‌کرد؛یعنی اینگونه مطالعات می‌تواند آدم را در این مسئله موفق کند؛به خصوص اگر ما کمبودهای زمانی خودمان را با بچه‌ها در آن زمان‌هایی که کیفی در کنار آنها هستیم؛ جبران کنیم.

من با وقت کمی‌که داشتم اسم اکثر دوستان بچه‌هایم را می‌دانستم؛ چون با فرزندانم مراوده داشتم و رابطه من با آنها بسیار صمیمی‌بود و بچه‌ها با من حرف می‌زدند و گزارش روزانه می‌دادند و آنها را تشویق می‌کردم.

مواقعی که بودم سعی می‌کردم وقتی را تنظیم کنم تا آنها حرف‌هایشان را به من بزنند؛ یا برای پنج دقیقه هم که شده بود با بچه‌هایم بازی می‌کردم و این کارها می‌توانست خلأ‌های کم بودن من در خانه را جبران کند و طبیعتا یک چنین آدمی‌باید اهل ایثار هم باشد؛ یعنی از خواب و آسایش خود بزند، من گاهی اوقات ساعت یک و نیم نیمه‌شب که بعد از یک عمل جراحی یا زایمان از بیمارستان می‌آمدم،مقدمات غذای روز بعد را آماده می‌کردم. 

تکنیک‌هایی را که با آنها غذا سریع درست می‌شد را یاد گرفتم و غذاهایی تهیه می‌کردم که از نظر مواد پروتئین و ویتامین تأمین باشند؛ مثلاً ما تحت هیچ شرایطی غذای سرخ‌کرده نمی‌خوریم؛ چون سرخ کردنش کار وقت‌گیری است.

توصیه دیگری که به این خانم‌ها می‌توانم داشته باشم تا وقتشان برکت پیدا کند، مسئله انس گرفتن با ذکر صلوات است. ذکر صلوات منافع زیادی دارد. من وقتی که دارم ظرف می‌شویم یا غذا درست می‌کنم، سعی می‌کنم همان لحظه صلوات بفرستم؛ هم وقتم را برکت می‌دهد و هم اثراتش در روح بچه‌هاخیلی موثر است.ازطرفی خانم‌های ما سعی کنند با وضو باشند که برکات زیادی دارد.

-    من سؤال دیگری ندارم اگر نکته‌ای مانده است، بفرمایید.
من فقط توصیه‌ام این است که زنان اصلاً از این که سی و پنج سال به بالا باردار شوند، نترسند. بارداری در این سن مشکلی ندارد؛ به خصوص با آزمایشات دقیقی که امروزه انجام می‌شود،می‌توانند سالم بودن جنین را تشخیص دهند. 

-    از اینکه وقت‌تان را در اختیار مهرخانه گذاشتید، سپاسگزارم.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

پیشنهاد هفته

  • کتاب‌های پیشنهادی  هفته: کتاب

جنگ دوست داشتنی

کتاب جنگ دوست داشتنی مجموعه خاطرات نویسنده رزمنده ،سعید تاجیک است. توضیحات بیشتر...

ارتباط با ما

تهران- میدان ونک-خیابان ملاصدرا- خیابان شیخ بهایی جنوبی-بیمارستان بقیه الله الاعظم(عج)-حیاط شمالی- دفتر حوزه بسیج دانشجویی- تلفکس 88620826-021

پیامک:50001000501000-10005510001000