شهدا

پرینت

شهید ابوطالب کیست؟ "آقای دکتر" با کلکسیونی از مجروحیت‌ها در یمن شهید شد +عکس

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در شهدا

«در دل هر شهیدی که به آسمان عروج می کند، حکایتی از مجد و بزرگی و عزت و کرامت نهفته است و هر شهیدی که بر زمین می افتد، برگی از دفتر قطور ارزش‌ها و اصول و مبادی انسانی است که به آنها سندیت می بخشد» .. بخشی از سخنان «سید عبد الملک بدر الدین الحوثی»، رهبر جنبش «انصار الله» یمن در گرامی داشت مقام معظم شهدا، به ویژه شهدای تجاوز نظامی رژیم سعودی علیه یمن.

آنگونه که رهبر جنبش انصار الله یمن تاکید می کند، هیچ چیز نمی تواند، حق شهدا را ادا کند، جز تبعیت از راه ایشان و نشر افکار و دیدگاه آنان، اگرچه معتقدیم، این شهدا از چنان مقام و جایگاه عظیمی برخوردارند که نمی توان حق مطلب را درباره آنها ادا کرد، با این حال به اندازه توان و وسع خویش سعی در شناساندن این ستارگان داریم.

این گزارش به معرفی یکی از این ستارگان آسمان شهادت می پردازد. شهیدی از شهر «رازح» در استان «صعده» به نام «محمد شرف محسن احمد ابو طالب» که حین شهادت تنها 28 بهار از عمرش را پشت سر گذاشته بود.

محمد شرف محسن احمد ابو طالب

شهیدی که با وجود جوانی به عنوان دوره ای از زندگی انسان ها که اغلب معصیت ها و گناهان چه سهوی و چه عمدی در این مقطع زمانی رخ می دهد، در جمع دوستان و آشنایان به اخلاق نیک و اسلامی مشهور بود، به گونه ای که نقل است، وی نه تنها بر عمل به واجبات الهی تاکید داشت، بلکه تلاش می کرد، مستحبات، از جمله نماز شب را هم بجا آورد.

در خانواده، شهید ابو طالب را به مهربانی و شفقت بی مانندش که تمام افراد خانواده چه کوچک و چه بزرگ را شامل می شد، می شناختند . اگرچه حین شهادت صاحب فرزندی نشده بود، اما هم بازی مهربان کودکان بود.

کسی که تا زمان شهادت جز در موارد نادر و ضروری میدان رزم و جهاد را ترک نکرد. حتی مجروحیت های مکررش هم نتوانستند، او را از حضور در خط مقدم جبهه ها باز دارند.

شهادت سید «بدر الدین حوثی» آغاز ورود وی به میدان جهاد و مبارزه بود. نبرد «القطعه» در منطقه «کتاف» اولین حضور وی در این میدان بود. در نبرد عمران متحمل جراحت های متعدد و شدیدی از جمله شکستگی در سه ناحیه از صورت شد.

پس از ورود انقلابیون به شهر صنعا که به انقلاب 21 سپتامبر معروف شد و به دست گرفتن اداره امور کشور، شهید ابو طالب از سوی جنبش «انصار الله» به سمت مسئول دایره بهداشت و سلامت بیمارستان های شهر صنعا، پایتخت یمن منصوب شد.

شهید ابو طالب در تمام سال های جهاد و مبارزه تنها نبود، بلکه همسرش همواره در کنارش قرار داشت و مهمترین یار و یاورش در این راه بود. او در کنار شهید به پرستاری از مجروحین و تهیه غذا و آماده کردن نسخه های پزشکی و دارویی آنها مشغول بود.

با آغاز تجاوز سعودی های وهابی، مسئولیت بهداشت و درمان استان صنعا به ابو طالب سپرده شد. چهار ماه به همراه همسرش در این سمت فعالیت داشت تا اینکه در چهارمین ماه خدمتش خبر شهادت «علی حسین عدلان»، برادر همسرش به آنها داده شد.

پس از فراعت از مراسم تشییع و خاکسپاری شهید عدلان، وی راهی جبهه مأرب می شود. به نظر می رسید، استان مأرب بیشتر از صنعا به خدماتش نیاز داشت. در حالی فعالیت خود را در مأرب آغاز کرد که زخم های قدیم همچنان او را آزار می دادند، اما موجب نمی شدند، خط مقدم را ترک کند. ابتلا به بیماری های وبا و مالاریا در واقع تیر خلاصی محسوب می شدند که به سمتش شلیک شدند.

از آنجا که هیچ راهی و هیچ روزنه ای برای سرپیچی و نافرمانی وجود نداشت، برای درمان بیشتر و تخصصی تر به صنعا بازگشت، اما چند روز نگذشته بود که به جبهه مأرب برای از سرگیری فعالیت ها بازگشت.

شهید ابوطالب

بازگشت وی مصادف با دومین روز عید قربان بود، چون اعتقاد داشت، عید ما در جبهه های جهاد و مبارزه با ستمگران است. اگرچه برای تامین نیازهای دارویی و پزشکی استان مأرب به طور مستمر بین مأرب و صنعا در تردد بود.

در روز شهادت «لطف القحوم»، بزرگترین خواننده و آهنگساز انقلاب یمن، در حال امداد و کمک رسانی به یکی از رزمندگان مجروح بود که بیمارستان میدانی آنها توسط جنگنده های سعودی مورد حمله قرار می گیرد.

در این حمله هوایی 2 تن از رزمندگان شهید و 6 نفر دیگر از جمله شهید ابو طالب که 12 ترکش به بدنش اصابت کرده بود، مجروح می شوند. برای مداوا راهی صنعا می شود، اما بستری شدن را رد کرده، به جبهه مأرب باز می گردد، چون باور داشت، رزمندگان در خطوط مقدم به وی بیشتر نیاز دارند.

بعد از بازگشت به خط مقدم طی عملیات های امداد و کمک رسانی به مجروحین دو بار دیگر مجروح می شود، اما هر بار از بازگشت به صنعا و بستری شدن در بیمارستان جهت مداوای زخم هایش سر باز می زند.

بیشتر بخوانید:

سردار شهیدی که همه زندگی خود را وقف مبارزه با آل‌سعود کرد +عکس و فیلم

با امنیتی‌ترین شهید انقلاب یمن آشنا شوید/ ابوحسن؛ پایه‌گذار دایره امنیتی انصارالله +عکس

سعودی‌ها چگونه مرد شماره ۲ انصارالله را ترور کردند/ «ابو فضل»در آخرین سخنرانی‌اش چه گفت؟

همیشه تاکید می کرد که محال است، به بستری شدن در بیمارستان یا منزل رضایت دهد، در حالی که در خطوط مقدم رزمندگان به وی نیاز دارند. وضعیت جسمی وی موجب شده بود تا مسئولان ارشد در جنبش انصار الله تصمیم بگیرند، محل خدمت وی را با سمت ناظر بر وضعیت مجروحین در بیمارستان ها به صنعا منتقل کنند.

بدنش بیشتر به مجموعه ای شباهت داشت که انواع و اقسام مجروحیت ها و زخم را در خود گرد آورده است. همین موضوع موجب شده بود، برخی از دوستان و همرزمان شهید او را «کلکسیون مجروحیت ها» توصیف کنند.

جالب آنکه با وجود تمام این زخم ها که بسیاری از آنها هنوز بهبود نیافته و با دردهای شدیدی همراه بودند، اما یک بار هم ابو طالب از آنها شکایت نکرده بود، گویی همه دردها را به زانو درآورده بود.

پس از اطلاع از موضوع، شهید ابو طالب برای لغو این حکم و بازگشت به جبهه مأرب به هر ترفندی متوسل شد و برای گرفتن موافقت مسئولان و رهبران ارشد انصار الله سعی و تلاش بسیاری کرد تا سرانجام به خواسته اش جهت بازگشت به جبهه مأرب رسید.

روز بازگشت به مأرب با خانواده وداع می کند، اما وقتی همسرش می پرسد، چه وقت باز می گردد، پاسخ وی، عدم بازگشت تا تحقق پیروزی نهایی یا نائل شدن به فیض شهادت بود.

پس از آن عازم خطوط مقدم در استان مأرب می شود. دو ساعت پیش از شهادت با همسرش تماس گرفته، او را از سلامتی اش مطلع می کند، با این حال همسرش از وی می خواهد به محض رسیدن به مأرب با وی تماس گرفته او را از به سلامت رسیدن آگاه سازد. آخرین جمله شهید «به روی چشم» بود.

بعد از ظهر سپری می شود، آفتاب غروب می کند و تاریکی شب بر همه جا سایه افکن می شود، اما خبری از تماس ابو طالب نبود. همه در خانه آشکارا نگران به نظر می رسیدند، چون می دانستند، این از عادات و خصوصیات اخلاقی ابو طالب نیست.

چاره ای نبود، جز آنکه برادرش با مقرش در خط مقدم تماس می گیرد، رزمندگان تاکید می کنند که شمار زخمی ها بالاست و ابو طالب به شدت درگیر امداد رسانی به آنهاست.

ساعت ها می گذرد، اما هیچ تماسی گرفته نمی شود، این بار همسرش شخصا با مقرش در مأرب تماس گرفته، جویای حالش می شود، پاسخ همانند دفعه قبل بود، اما این پاسخی قانع کننده برای همسرش نبود، لذا پافشاری می کند که او را از حقیقت امر مطلع کنند.

به او خبر می دهند که ابو طالب به شدت زخمی و به یکی از بیمارستان ها منتقل شده است. موضوع را جهت پیگیری به برادر ابو طالب اطلاع می دهد، اگرچه قلبش بر شهادت وی گواهی می داد.

در تماس های بعدی و پیگیری موضوع آشکار شد که پیش از رسیدن به مقصد خودرو حامل ابو طالب مورد حمله جنگنده های سعودی قرار گرفته و ابو طالب به شدت زخمی شده و پیش از رسیدن به بیمارستان به فیض شهادت نائل می شود، مردی که به توصیف همرزمانش «کلکسیونی از مجروحیت ها را در خود داشت»، اما «آنها را به زانو درآورده بود».

نظرات (0) کلیک ها: 182
پرینت

«حسین» در کنار مزار «ابراهیم»+عکس

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در شهدا

در عکسی که می بینید، شهید حسین معز غلامی در کنار مزار شهید ابراهیم هادی دیده می شود. شهید حسین معز غلامی در 6 فروردین ماه سال 1373 در پایگاه پنجم شکاری امیدیه اهواز به دنیا آمد. 18 آذر ماه سال 1394 برای اولین بار به منطقه اعزام شد. حسین در4 فروردین 1396 تنها دو روز مانده به سالروز حیات دنیایی‌اش در حماه سوریه به شهادت رسید و حیات اخروی‌اش را آغاز کرد.

نظرات (0) کلیک ها: 485
پرینت

به مناسبت شهادت شهید کچویی؛ روایتی از شهیدی که در زندان بدست منافقین ترور شد

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در شهدا

 فردای انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط گروهک مجاهدی خلق در هفتم تیرماه سال 1360 دادستانی انقلاب اسلامی خبر از شهادت «محمد کچویی» می دهد، کسی که یک روز پس از حادثه انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط یکی از اعضای گروهک منافقین ترور می شود. او که از مبارزان دوران ستمشاهی بود پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت ریاست زندان اوین را برعهده می گیرد. شهید کچویی رئیس زندان اوین بود، به گفته یاران و همکارانش، او آنقدر به تربیت و اصلاح زندانی اعتقاد داشت که خود قربانی همین راه مقدس شد.

پس از اعلام خبر انفجار حزب جمهوری اسلامی، تعدادی از هواداران و اعضای مجاهدین در زندان با شنیدن این خبر شروع به خواندن سرود و پایکوبی کردند و جوّ زندان را ملتهب کرده و به هم ریختند.

ترور بعد از ترور

آیت‌الله محمدی‌گیلانی حاکم‌ شرع و رئیس‌ دادگاه‌های‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و شهید لاجوردی، داستان انقلاب مرکز، برای کنترل اوضاع، اعضای گروهک منافقین را به محوطه زندان اوین آوردند و به صحبت و نصیحت آن‌ها پرداختند. در این مرحله افجه‌ای طبق برنامه‌ریزی قبلی و با هدایت سعادتی از موقعیت خود در میان نگهبانان زندان سوءِاستفاده کرده و اسلحه‌ای را از نگهبانی گرفته و به سوی محوطه خیز بر می‌دارد تا آقایان گیلانی و لاجوردی را ترور کند. کاظم افجه‌ای به دلیل فعالیت در سازمان مجاهدین خلق و ضدیت با جمهوری اسلامی دستگیر و در زندان به سر می‌برد. 

شهید کچویی پیش‌تر با او به بحث نشسته بود و او نیز وانمود می‌کرد که معقول شده است و توانسته بود تا حدی اعتماد مسئولین و نگهبانان زندان را جلب نماید. به دنبال خیز افجه‌ای برای ترور این دو مسئول، شهید کچویی متوجه رفتار وی می‌گردد و برای مقابله به سوی او می‌دود که با شلیک افجه‌ای به شهادت می‌رسد؛ توسط فردی که به او محبت‌های فراوانی نموده و برای هدایتش ساعت‌ها وقت صرف کرده بود، به تعبیر شهید لاجوردی او به خاطر جوانمردیش به شهادت رسید. 

با فداکاری شهید کچویی دیگر مسئولین دادستانی جان سالم به در بردند و امکان ادامه طرح وجود نداشت. با توقف این عملیات تروریستی، افجه‌ای فرار کرده و از آنجا که به ورودی‌ها و خروجی‌های زندان آشنا بوده است، خود را به پشت بام ساختمان اداره زندان‌ها (دادستانی) رسانده و از آنجا خودش را پرتاب می‌کند که در اثر سقوط کشته می‌شود.

از مبارزه علیه شاه تا زندانبانی اوین

محمد کچویی سال ۱۳۲۹ در حاجی‌آباد قم به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا ششم ابتدایی ادامه داد اما به دلیل شرایط بد اقتصادی خانواده به کار در بازار روی آورد و در کارگاه صحافی با محمد بخارائی که از مبارزین هیأت مؤتلفه اسلامی بود، آشنا شد و جذب این گروه شد. او بعد‌ها با شرکت در محافل و جلسات مذهبی و حضور در محافلی نظیر جلسات و درس آیت‌الله خامنه‌ای، شهید مظلوم دکتر بهشتی و استاد آیت‌الله مطهری در هیأت انصارالحسین و شرکت در کلاس‌های درس عربی هیأت مکتب القرآن، با عناصر مذهبی و مبارزی همچون عزت‌شاهی آشنا شد و به فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی روی آورد. 

در ۲۴ تیر ۱۳۵۱ به خاطر اعترافات حسین جوانبخت دستگیر شد. ساواک در اقدامی ناموفق کوشید تا از طریق وی ردی از عزت‌شاهی که شاگرد مغازه‌اش بود بیابد. کچویی در دادگاه به یک سال حبس تأدیبی محکوم شد. او پس از آزادی، ارتباط خود را با گروه‌های فعال و مبارز حفظ کرد و در آذر ۱۳۵۳ به دلیل همین ارتباطات و پشتیبانی‌ها و نیز نقل‌ و انتقال پیغام‌های عزت‌شاهی دوباره دستگیر شد، او این‌بار در دادگاه به دلیل تکرار جرم به حبس ابد محکوم شد، اما با تغییر شرایط سیاسی در سال ۱۳۵۶ و فشار کمیسیون حقوق‌بشر، در ۲۸ خرداد ۱۳۵۶ مورد عفو قرار گرفته و آزاد شد. 

کچویی با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل کمیته استقبال از امام خمینی (ره) در مدرسه رفاه، مسئولیت انتظامات را بر عهده گرفت و پس از تخلیه مدرسه، مسئولیت زندان اوین را پذیرفت. او از آغاز جنگ تحمیلی، مدت‌ها در جبهه بی‌تاب شهادت بود، اما خواست پروردگار در این بود که همای شهادت در پشت جبهه‌ها و به دست منافقین بر شانه‌اش بنشیند و او که همواره در پی اصلاح خطاکاران بود در تاریخ ۸ تیر ۱۳۶۰ در حالی‌که از فراق بهشتی و یارانش می‌سوخت، به شهادت رسید.

پس از شهادت شهید کچویی و خودکشی عامل ترور وی (کاظم افجه ای)، اسناد این ترور توسط سازمان منافین منتشر شد.

خاطرات شهید از زبان همرزمان

شهید لاجوردی: یک روز محمد با یکی از منافقین برخوردی داشت، خب محمد سرپرست زندان بود و در مقابل او، یک زندانی قرار داشت. وقتی نصیحتش می‌کرد که وضع زندان را به هم نریزید و مقررات را رعایت کنید، او با گستاخی هرچه تمام آب دهان به صورت محمد انداخت. محمد هم با آقایی هرچه تمام‌تر تف را از صورت خود پاک کرد و به او گفت: «این برخورد شما یک برخورد انسانی نیست» و در همین حد بسنده کرد. با اینکه خب حاکم بود و قدرت داشت و می‌توانست هر نوع عکس العملی نشان دهد، ولی عکس العمل او در همین یک جمله خلاصه شد و کوچک‌ترین واکنشی نسبت به آن زندانی نشان نداد. 

همیشه جویای علم بود

هاشمی رفسنجانی در یک سخنرانی‌ به مناسبت فوت محمد کچوئی گفت: کچوئی از کسانی بود که در کلاسهای درس آقایان هاشمی، منتظری، ربانی شیرازی، طالقانی، انواری و مهدوی‌کنی که در دوران محکومیتشان در زندان تشکیل می‌شد با علاقه و ایمان شرکت می‌کرد. ایشان به ایمان و تقوی، سخت کوشی و پذیرفتن سخت‌ترین مسئولیت‌ها در دوران محکومیت و یا دوران پذیرفتن مسئولیت زندان معروف بود.

ساده و بی‌آلایش

همسرشهید کچوئی که سال‌ها شاهد خلوص او در این راه بوده است، در این زمینه می‌گوید: محمد طعم فقر و محرومیت را چشیده بود و همواره سعی داشت الگوی سادگی و بی‌آلایشی را در زندگی خود پیاده کند. او دنیا را با تمام زیبائیهای ظاهری‌اش‌‌ رها کرده و مصداق کامل آیه «الذین یرثون الفردوس هم فی‌ها خالدون» بود. روزی به من گفت: «۲ قطعه فرش دارم که بسیار مرا ناراحت می‌کنند. اگر موافقی آن‌ها را بفروشیم و به ازدواج دو جوان کمک کنیم.» هنگامیکه فرش‌ها را فروخت خوشحال و آسوده شد. همواره به فرزندمان محسن سفارش می‌کرد که اگر شهید شدم گریه نکن بلکه بر سر مزارم قرآن بخوان و سعی کن راه مرا ادامه دهی. آنگاه برای خود و فرزندش محسن، آرزوی شهادت می‌:رد.

اگر می‌خواهی مبارزه کنی ازدواج نکن

عزت شاهی: هنگامی که کچویی قصد ازدواج داشت، خیلی نصیحتش کردم که اگر می‌خواهد مبارزه کند باید دور ازدواج را خط بکشد، چرا که اگر ما در این راه از بین برویم و یا دستگیر شویم، نه ثروت داریم و نه کسی که خرج آن‌ها را بدهد... اما او گوشش بدهکار نبود، می‌گفت: من از خانواده‌ای زن می‌گیرم که با این مسائل آشنا باشند. با کسی وصلت می‌کنم که خانواده‌ای مبارز داشته باشد و... رفت و با خواهر حسن حسین‌زاده ازدواج کرد. حسن خودش مبارز و زندان کشیده و پدرش هم از طرفداران آیت الله کاشانی بود، کچویی خیالش راحت شد که به خانواده‌ای سیاسی پیوند خورده است و اگر مشکلی برایش پیش آمد، آن‌ها زندگی زنش را رتق و فتق خواهند کرد... عصر آن روز هم که کچویی و کبیری را فراری دادم به میدان خراسان رفتم و کچویی را یافتم، همسرش در آن زمان باردار بود، گفتم: ببین من از اول گفتم که اگر می‌خواهی وارد این بازی بشوی نباید زن بگیری. حالا هم که گرفتی و اگر واقعاً جدی می‌خواهی به مبارزه ادامه دهی باید از زن و بچه‌ات جدا شوی و آن‌ها را به امید خدا‌‌ رها کنی! و مثل بقیه وارد زندگی مخفی شوی وگرنه برگرد برو سر زندگی‌ات، بالاخره امشب، فردا شب می‌آیند سراغت. گفت: «این روز‌ها موعد وضع حمل خانمم است، نمی‌توانم ر‌هایش کنم، ولی تلاش می‌کنم خودم را از چشم مأمورین دور نگهدارم». او از من جدا شد و رفت، زن باردارش را برداشت و برد منزل باجناقش در حوالی میدان خراسان، یکی دو شب بعد فرزند او محسن به دنیا آمد.

روایتی از شهیدی که در زندان بدست منافقین ترور شد
 
 
محمد محمدی گرگانی: در زندان اوین، آیت‌الله طالقانی، لاهوتی، آیت الله مهدوی‌کنی، آیت الله منتظری، آقای هاشمی، مرحوم کچوئی، بادامچیان، آقای عسگراولادی، حیدری، آیت الله گرامی، آقای فاکر و آقای معادی‌خواه حاضر بودند. داستان سال ۵۴ پیش آمده بود و عده‌ای از بچه‌های سازمان اعلام کرده بودند که ما مارکسیست شده‌ایم. من به لحاظ تشکیلاتی مسئول آیت الله ربانی شیرازی بودم. او وقتی راه می‌رفت دست‌هایش را پشتش می‌گذاشت، انگشت‌های دستش را به شکل عصبی تکان می‌داد و با خشم می‌گفت: «ما این همه به بچه‌های مذهبی جامعه و مردم گفته‌ایم که به شما کمک کنند، خانه دادند، پول دادند، شما را مجاهد تلقی کردیم، شهید تلقی کردیم، حالا این شده میوه‌اش که این‌ها بیایند بگویند خدا و قیامت را قبول نداریم. من جواب خدا را چه بدهم؟»

وقتی ربانی این حرف‌ها را می‌زد، من با عمق وجودم می‌توانستم درک کنم کسی که تمام زندگی‌اش را برای اعتقادش می‌‌گذارد، حالا خودش را با چه فاجعه‌ای روبه‌رو می‌بیند. طبیعی هم بود که داد بزند «همه‌اش دروغ است.» از خاطرم نمی‌رود که آقای مهدوی کنی به دنبال رابطه‌ای که قبل از ۱۳۵۰ با ایشان داشتیم در زندان با هم قرار گذاشتیم که بنشینیم کتاب مرحوم علامه طباطبایی درباره ماتریالیزم که مطهری به آن پانوشت زده بود یعنی «روش رئالیزم» را بخوانیم. من می‌دیدم آیت الله مهدوی کنی که آدم متدینی بود و با اعتقادش آمده بود، نمی‌توانست قبول کند که این همه برای مجاهدین مایه گذاشته باشد و حالا عده‌ای بیایند و با تعبیری چرکین، تبدیل به ماتریالیزم‌اش بکنند و بی‌خدا و بی‌قیامت باشند. می‌گفت: «دیگر یک ذره هم حاضر نیستم مایه بگذارم، ما برای اعتقادمان آمده‌ایم. ما مردم را هم برای خدا در نظر گرفته‌ایم، نه اینکه بلند شویم بیاییم اینجا جانمان را بدهیم، مال مردم را بدهیم، به مردم بگوییم به این‌ها کمک کنید و دست آخر هم این‌ها این طوری بشوند».

«... کچوئی کسی بود که تمام جزوه‌های مجاهدین را بعد از ریزنویسی روی کاغذ سیگار در پشت جلد قرآن و مفاتیح به شکل ظریفی جاسازی می‌کرد. ما قرآن و مفاتیح را به بیرون می‌فرستادیم و ساواک توجه نمی‌کرد که چرا مفاتیح و قرآن از زندان بیرون می‌رود. جلد مفاتیح و قرآن پر از تجربیاتی می‌شد که به بیرون انتقال می‌یافت و کچوئی این‌ها را صحافی می‌کرد. با چه هزینه‌های امنیتی این‌ها را به خانواده می‌داد تا به بیرون ببرند. سال ۱۳۵۵ منوچهری بازجوی ساواک مرا در زندان اوین خواست و گفت: «فلانی ببین ـ خیلی عذر می‌خواهم ـ خر خودتان هستید، خیال کردید ما نمی‌دانیم در جلد کتاب قرآنتان چیست؟ خیال می‌کنید ما نمی‌دانیم که داخل کتاب‌هایی که نویسنده‌اش مهدی تاجر (بازرگان) است چیست؟» این‌ها دیگر آن موقع لو رفته بود. می‌‌خواهم عرض کنم کچوئی یک بچه با ایمان مذهبی با اعتقادی بود.
 
معلوم است چقدر برای او ناگوار بود که این همه زحمت کشیده، حالا می‌بیند نه‌ تنها به لحاظ اعتقادی او را نفی می‌کنند بلکه خودش را هم بایکوت و مسخره می‌کنند... یادم هست مرحوم کچوئی می‌خواست مسئول دیگ شود. یک راهرو را در نظر بگیرید که ۱۵۰ نفر آدم در اتاق‌های مختلف‌ آن زندگی می‌کنند. در آهنی را می‌بستند و بعد ناهار می‌آوردند. غذا داخل یک دیگ بزرگ بود آن را در ابتدای سالن می‌گذاشتند. بعد داد می‌زدند که مسئول غذا بیاید غذا را تحویل بگیرد. یکی باید می‌رفت این دیگ را می‌گرفت، ملاقه را هم می‌گرفت و در ظرف زندانی‌ها غذا می‌ریخت. کچوئی گفت: «من حاضرم که مسئول دیگ شوم». من و مسعود رجوی رفتیم با دو تا از بچه‌های چریک‌های فدایی صحبت کنیم که قرار است کچوئی مسئول دیگ شود. حرف بچه‌های فدائی این بود که شما می‌خواهید یک نفر راست را بگذارید مسئول دیگ و این خودش موجب می‌شود که این‌ها برای خودشان موقعیت پیدا کنند. ما روی این قضیه بحثمان شد. حرف من این بود که آن‌ها هم باید از خود دفاع کنند.
 
من به مسعود رجوی گفتم: «امثال محمد کچوئی، رجایی، بهزاد نبوی، سرحدی‌زاده و نوروزی سال‌هاست زندانی کشیده‌اند، چرا ما الان نباید بگذاریم او مسئول دیگ هم شود». آخر به اینجا رسیدند که ما نمی‌گذاریم. قدرت هم دست اکثریت قریب به اتفاق ما و بچه‌های فدایی بود. یعنی حکومت دست این‌ها بود. خیلی هم اختلاف و بحث بود. با موسی خیابانی خیلی بحث شد که این کار‌ها درست نیست. محمد کچویی و رجایی فهمیدند. رجایی آمد و گفت: «ما حتی مسئول دیگ هم نمی‌توانیم باشیم؟» آن بچه‌ها شوخی‌ای درست کرده بودند به نام گروه ملاقه. آن‌ها می‌گفتند که این بچه‌های مذهبی غیرسازمان چون معتقدند که مارکسیست‌ها نجس‌اند، با مارکسیست‌ها برخورد تحقیرآمیز می‌کنند. می‌خواهند ظرف آش و ملاقه دست خودشان باشد که دست نجس آن‌ها به غذا نخورد. این موجب می‌شود که آن‌ها هم حساس بشوند و احساس کنند که در زندان گروهی آن‌ها را نجس می‌دانند.

محمد کچویی هم می‌گفت: «من نمی‌توانم باور کنم که این‌ها مارکسیست‌اند. این‌ها همان‌هایی هستند که تمام جریان شما را از بین برده‌اند. من چطور قبول کنم، نجس نیستند.» این برخوردهای او کینه‌های عمیقی از وی در دل منافقین برجای گذاشته بود. 

شهید کچویی سرانجام در سال ۱۳۵۶ و با اوج‌گیری انقلاب اسلامی و برای ظاهرسازی رژیم ستمشاهی در پی فشارهای کمیته‌های حقوق بشر به همراه برخی دیگر از همرزمانش آزاد شد و به خیل مبارزین پیوست. 
 
روایتی از شهیدی که در زندان بدست منافقین ترور شد
 
خاطرات حجت الاسلام موحدی ساوجی: فکر می‌کنم در همین زندان [قزل قلعه] با شهید کچویی آشنا شدم. ایشان یکی از نیرو‌های بسیار مخلص و مومن و متعهد انقلابی و ثابت قدم بود که در زندان کتاب‌های قرآن و دعا که پاره می‌شد، ایشان صحافی می‌کرد. حتی صحافی را به زندانی‌هایی که علاقمند بودند، یاد می‌داد. یکی دوتا از برادرهای خانمشان در همین زندان بودند.

وصیت نامه

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم‌ بان لهم الجنه 

خداوند از مومنین جان‌ها و مال‌هایشان را می‌خرد و در مقابل بهشت می‌دهد. وقتی مرگ حق است و کل نفس ذائقه الموت و تمام نفوس خواهند مرد و بهترین نوع مردن شهادت در راه خدا می‌باشد شهادت را انسان انتخاب می‌کند و مردنی بر اساس انتخاب می‌باشد نه مردنی که بر انسان تحمیل شود و این بنده سالهاست که خود چگونه مردن را انتخاب کردم که امیدوارم خداوند نصیبم کند و چنین است که کسانی از مرگ می‌ترسند که از اعمال گذشته خود وحشت دارند ولی کسیکه اعمال نیکو انجام داده باشد آرزو دارد هر چه سریع‌تر نتیجه اعمال درست خود را ببیند و دنیا بمنزله محل زراعت می‌باشد و مرگ پلی بین این دنیا و آن دنیا می‌باشد و در آن دنیا هر چه زراعت کرده باشد درو می‌کند. 

و این مطلب را هم لازم می‌دانم در وصیت نامه خود بنویسم که با توجه به اینکه خیلی‌ها با مرامهای مختلف ادعای حق بودن را دارند ولکن حق یک چیز بیشتر نیست و به نظر من اختلاف سر معیار‌ها می‌باشد و برای من که معیارم قرآن و پیغمبر و ائمه و ولایت فقیه و در حال حاضر امام خمینی می‌باشد و جز این حق نمی‌باشد و شدیدا معتقدم که مجاهدین خلق با توجه به معیارهای باطلی که دارند ناحق‌ترین و باطل‌ترین گروه‌ها هستند اگر هدایت شدنی هستند خداوند آن‌ها را هدایت کند وگرنه نابود کند و معتقدم بد‌ترین دشمن در حال حاضر برای جمهوری اسلامی که حاصل خون بیش از ۷۰ هزار شهید می‌باشد همین مجاهدین هستند. 

والسلام علی من اتبع الهدی 

محمد کچویی ۱۳۵۹/۸/۲۶

منابع: ویژه نامه شهادت محمد کچویی/ ایسنا/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی
 
نظرات (0) کلیک ها: 493
پرینت

شهید میرزاخانی؛ «آتش نشانی» که آرزو داشت «مدافع حرم» شود +عکس

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در شهدا

دیروز تلخ‌ترین پنج‌شنبه سال بود و امروز تلخ‌ترین جمعه شد؛ دیروز تعدادی  از مردم در حادثه آتش‌سوزی برج پلاسکو مصدوم شدند و تلخ‌تر اینکه حدود 25 آتش‌نشان زیر آوار این برج محبوس شدند و امروز یکی از آتش‌نشان مصدوم که به بیمارستان منتقل شده بود، به شهادت رسید.

باورش سخت بود؛ بهنام دیگر نیست. جوان 35 ساله‌ای که در چشمانش عشق کمک به مردم موج می‌زد. مردی عاشق خانواده و کمک به هم‌نوع.


اینستاگرام شهید بهنام میرزاخانی

حوالی ساعت 8 صبح پنج‌شنبه 30 دی ماه، زنگ آتش‌نشانی‌ها به صدا در آمد؛ حادثه آتش‌سوزی در قدیمی‌ترین مجتمع تجاری تهران در خیابان جمهوری، آتش‌نشانان را فرا خواند.

همه به سرعت آماده مأموریتی دیگر شدند؛ بهنام هم چون دیگر همکاران، مصمم و بااراده گام بر می‌داشت؛ چه کسی می‌دانست این آخرین گام‌های او در ایستگاه آتش‌نشانی است.

آتش‌نشانان در محل حادثه به سرعت وارد عمل شدند اما عمق فاجعه گسترده‌تر از این حرف‌هاست؛ مردم با نردبان‌های نجات از ساختمان بیرون آورده شده و عده‌ای که در طبقات پایین‌تر بودند، به بیرون هدایت می‌شدند.

3 ساعت و نیم از شعله‌ور شدن خشم آتش در این مجتمع گذشته بود که ناگهان ساختمان به لرزه درآمد و فرو ریخت و تعداد زیادی از آتش‌نشانان زیر آوار ماندند.

امابهنام هنوز زنده بود؛ زیر آوار نمانده بود اما دچار سوختگی شدید شد و به سرعت به بیمارستان منتقل شد.

تلاش‌ها و دعا‌ها برای زنده‌ماندن بهنام بی‌نتیجه ماند و او به معبودش پیوست. اکنون نام اولین شهید حادثه تلخ آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو نصیب بهنام میرزاخانی شده است.

روایت حمید مرواندى،تهیه کننده برنامه دوباره گوش کن از شهید جوان

یکی دو ماه قبل بود که برای ضبط تیتراژ یکی از برنامه های تلویزیونی، به دنبال لباس آتش نشانی بودیم و به خاطر گران‌قیمت بودن آن کسی حاضر به امانت دادن آن نمی شد. بالاخره از طریق یکی از دوستان، آتش نشانی به من معرفی شد و در ایستگاه آتش نشانی امام حسین(ع) با او قراری گذاشتم تا چند ساعتی لباسش را به امانت بگیرم.

حین گپ و گفت کوتاهم ناگهان گفت: کسی را سراغ داری بدون تشریفات و دردسر مرا به سوریه بفرستد؟ دوست دارم مدافع حرم باشم و عاقبت بخیر..

امروز اولین نفری که شهادتش مشخص شده، همان کسی است که عاشق شهادت بود.

آتش نشانی شغل نیست، عشق است

از همان ابتدا این یک انتخاب معمولی نبود، باید همیشه جانش را بر کف دستش می گرفت و به ماموریت اعزام می‌شد؛ اما اینها همه برای بهنام عشق و اعتقاد بود.

پنچشنبه آخر دی ماه فرا می‌رسد، پنجشنبه ای سرد و سیاه. یک امتحان بزرگ دیگر برای تمام گروه آتش نشان‌ها، همه به نزدیکی پلاسکو می رسند، دود غلیظ و شعله هایی که زبانه می‌کشد ترس به دل مردمی که جمع شده بودند انداخته بود.

بهنام به آرزویش می رسد

خبر شهادت بهنام اعلام می شود، بهنام به آرزویش می رسد و همه متعجب از نحوه فداکاری و شهامت جوانان آتش نشان این آخرین روز دی ماه 95 را به خاطر می سپارند...

نظرات (0) کلیک ها: 3145

پیشنهاد هفته

  • کتاب‌های پیشنهادی  هفته: کتاب

جنگ دوست داشتنی

کتاب جنگ دوست داشتنی مجموعه خاطرات نویسنده رزمنده ،سعید تاجیک است. توضیحات بیشتر...

ارتباط با ما

تهران- میدان ونک-خیابان ملاصدرا- خیابان شیخ بهایی جنوبی-بیمارستان بقیه الله الاعظم(عج)-حیاط شمالی- دفتر حوزه بسیج دانشجویی- تلفکس 88620826-021

پیامک:50001000501000-10005510001000