پرینت

چند تا خاطره کوچولو از ایذه

سیخ های کوبیده

ساعت دو و نیم رسیدیم سوسن. محل اسکان پایگاه بسیج خواهران که سه اتاق داره که توی دوتاش پتوی سربازی گذاشتن برا خواب. بوی کاهگل نم دار می ده ناجور. یه دستشویی گوشه حیات داره و هفت هشت متقاضی. بیخیال میشم و میرم توی اتاق بزرگ. اتاق بزرگ حدود 15 متره. بچه ها مثل سیخای کوبیده کنار هم چیده شدن. تراکم در متر مربع از یک بیشتره. گفتم شما بخوابین من می چرخونمتون. با همون لباس ها با گیجی تمام خوابیدم و برا نماز هم با همون گیجی بیدار شدم. وضو گرفتن بچه ها اینقدر طول میکشه که کم کم سر و کله آفتاب داره پیدا میشه. بعضی ها منتظر جماعت نموندن. خوندن و خوابیدن. ساعت هشت محسن از خواب بیدارمون میکنه ولی دست و پاهامون توقعشون منطقی تره و میخوان باز هم بخوابن.

 

 

مرد عمل نیستیم!

پیرو بحث دیشب به حاجی ثابت میگم باید با اهالی آمیخته بشیم. سهراب و گرگعلی میان و دعوت مون میکنن به نهار. میترسم. بچه ها سعی میکنن منصرفشون کنن. گرگعلی ولی گوشش بدهکار نیست. امتحان خوبیه. سفره رو میاره و نون تیری یا به قول بچه ها نانومتری. توی پنج تا بشقاب استیل هم کته­ی قد کشیده یه سانتی. کلی شرمنده میشیم. یه نوشابه یک و نیم لیتری با مارک 303  که اولین بار می بینم هم برامون میاره. یه سفره خلوت که شنیدم خدا دوست داره. یه قاشق برنج که میخورم معلوم میشه با آتیش پختن. بچه ها نمی تونن بخورن. به جز مهدی که بشقابشو کامل خورد بقیه مون نتونستیم غذا رو تموم کنیم. از گلومون پایین نمی رفت. اینجا بود که فهمیدم مرد عمل نیستیم.

کنایه

وقت نماز شد. حسین و اشکان برا نماز موندن. حتما شمسا امتیاز خوبی بهشون میده. چند تا از دخترهای روستا هم موندن. از جمله صفورا خانم یازده ساله که اون هم خیلی مستعده و حتما تا حالا امتیازها رو درو کرده. حاج آقا نماز رو دوباره برا بچه ها توضیح میده. ماجرا اینجاست که نماز من و حاج آقا شکسته­ست و نماز حسین و اشکان و صفورا و شمسا کامل. حالا چجوری برای این بندگان خدا که تازه دارن نماز یاد میگیرن نماز شکسته رو توضیح بدیم؟ گوشه دلم میگم کسی که میخواد نماز یاد بده باید نمازش کامل باشه. کنایه­م به حاج آقاست که می گفت امشب می خوام برم. خندید. تعجب میکنم من فقط تو دلم کنایه زدم!

قول آقا معلم

اینا انگار از فوتبال سیر نمیشن. خسته شدم. میشینم کنار زمین. آرمان اومد پیشم. شسته رفته تر از بچه ها بود. چشماش سبز بود. مثل احمدرضا برادرزاده­م. کلاس چهارم بود مثل مجتبی خواهرزاده­م. من باهاش لری حرف میزدم، اون فارسی جواب می داد! حدس میزدم ایذه می شینن. درست بود. می­گفت: معلم اینها چیزی یادشون نمیده. اینها هیچی نمیدونن. معلم خودشون چیز یادشون میده. خودشون خیلی چیزا میدونن. برا اینکه بهم بفهمونه چقدر بروزه گفت باباش "من و تو" و "جم کلاسیک" رو قطع کرده و دیجیتال خریدن. گفتم دوست داری چیکاره بشی؟ تامل کرد. گفتم مثلا دوست داری معلم بشی؟ دوست داشت. گفتم اگه معلم شدی به بچه ها چیز یاد بده. قول داد.

هرچی خدا بخواد!

چشم چپش انگار با چوب یا مشت له شده بود. پلک راستشو هم بلند نمی کرد. سلام کردم و احوالپرسی. گرم بود. گرم شدم باهاش. یه پتو آوردم پهن کردیم نشستیم تو آفتاب. دوربین فیلمبرداری رو روشن کردم گذاشتم رو بلوک. 20 ساله بود. چشم چپش مادرزای معیوب بود و راستش در طول زمان کم سو شد و الان تقریبا فقط کمی تاریک و روشن رو حس میکرد. خیلی علاقه مند به درس بود. فوق العاده باهوش. گفتم ایشالا خدا شفا بده. گفت هرچی خدا بخواد همون میشه. اینو که گفت، با خودم گفتم کاش می­مُردم. گفت چه سوره ای رو دوست داری. گفتم عصر. گفت بخون برام ولی خودش خوند. براش ترجمه کردم و اون ترجمه رو تفسیرکرد. گفت سوره الرحمن رو دوست داره. یه کمشو حفظ بود. فبای آلاء ربکما تکذبان؟ کاش می مُردم.

سال تحویل؛ مشهد!

بچه ها برا سال تحویل کلی زحمت کشیدن. سقف نمازخونه پر بود از نوار و روبان و چیزهایی که اولشون سین بود. از سالبو ترکس و سالبوتامول گرفته تا سیخ و سگک کمربند و سونی اریکسون. یه سفره هفت سین خوشکل هم جلوی نماز­خونه چیده بودن. از گذاشتن پتوها روی هم میز سفره درست شد و اون پارچه سفید رو هم نمیدونم از کجا پیدا کردن. هفت اسم حضرت زهرا(س) (ساجده، سیده، سکینه، سمیه، سعیده، سرالله و سخیه) که با سین شروع می شد رو روی کاغذ گلاسه نوشتن. یه بنر قشنگ از حرم رضوی هم زده بودن برا تصویر زمینه. بچه ها باهاش عکس مشهد میگرفتن. انگار واقعا سال تحویل مشهد بودن.

خویش و قوم

برنامه سال تحویل که تموم شد با بچه ها شروع کردیم به روبوسی. بچه ها داشتن زنگ میزدن خونه. با مادرشون حرف میزدن. من غروب زنگ زدم. برادرزادم گوشی رو برداشت. گفت خوش میگذره؟! علم غیب داشت شاید. یه ماه و نیم می شد که خونه نرفتم. از اول ترم تا حالا. مادر گفت عید هم نیومدی پیش برادر و خواهرت. تو ذهنم یه شعار ساختم. گفتمش. اینها قوم و خویش مونن. خندید. بغض نبودن پدر تو صدای برادرم بود. بغضمون داره سه ساله میشه. سانسورش کردیم که نترکه. بچه های عمرانی بعد از برنامه سال تحویل رفته بودن سر کار و داشتن عملگی می کردن.

نصیحت

این روزها فاطمیه نزدیکه و سوال حاج آقا درباره­ی محل دفن حضرت زهرا (س). آقا طلا میگه حدود مدینه. حاج آقا انگار انتظار جواب نداشت. شاید می خواست اول یه سوال سخت بپرسه و حضرت زهرا(س) رو یه کم معرفی کنه و بعد یه سوال دیگه بپرسه. حاج آقا از آقاطلا میپرسه که مشهد رفته یا نه. فکر نمیکردم رفته باشه ولی مشهدیه. حاج آقا ازش می خواد یه نصیحت به جوونها بکنه. سراپا گوش میشم. میگه نماز، نماز، نماز. خیلی کیف کردم. چون دوربینم رو رو چهره­ش زوم کرده بودم و اون نازنین قطره اشکی که گوشه چشمش بود رو دیدم. بغضم گرفت. دوست داشتم برم دست بکشم روی موهای صورتش. کلاه نمدیش رو بردارم و پیشونیشو ببوسم. انگشتمو بذارم زیر اون نازنین قطره، برش دارم بذارمش بالای گونه خودم.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

پیشنهاد هفته

  • کتاب‌های پیشنهادی  هفته: کتاب

جنگ دوست داشتنی

کتاب جنگ دوست داشتنی مجموعه خاطرات نویسنده رزمنده ،سعید تاجیک است. توضیحات بیشتر...

ارتباط با ما

تهران- میدان ونک-خیابان ملاصدرا- خیابان شیخ بهایی جنوبی-بیمارستان بقیه الله الاعظم(عج)-حیاط شمالی- دفتر حوزه بسیج دانشجویی- تلفکس 88620826-021

پیامک:50001000501000-10005510001000